تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
سلام به همگی big lips smiley

خیلی وقته نبودم دلیلشم واضحه دیگه

کلی امتحان داشتم حتی نتونستم یه دل سیر با میلاد حرف بزنم

میلادم که سه شنبه تا جمعه دانشگاه داره و اونم به نوع خودش گرفتاره

ما که خوابالو بودیمو شبا blue moonمیخوابیدیم حالا هر دوتامون تا ۲ بیداریم depressed smileyو درس میخونیم وسطاشم به هم اس ام اس میزنیم تا خوابمون نبره

امسال میخوام مدرسمو عوض کنم و برم فرزانگان به خاطر همینم هست که شبا بیدارمو درس میخونم

یه ۵شنبه و جمعه داشتیم که اونم پریده و سر کلاس سپری میشه

خب من برم درس بخونم

پی نوشت:دیروز با هم رفتیم سینما فیلم اخراجیاarmy smiley کلی خوش گذشت جای شما خالی بود

پی نوشت:دیروز بنده خدا تا ۴ بیدار بود تا رسمای ریاضیمو بکشه دستت درد نکنه عزیزم thumping hearts

بیا اینم کادوتsmiley with rose


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط ستاره ی درخشون
سلامم

۱۳ بدر خوبی نداشتم ولی اصلا اشکال نداره اصلا

نیم ساعت پیش زنگ زدم به میلاد و کلی باهاش حرف زدم و اونم تموم امارو داد. 

ساعت ۵ صبح با کلی از فامیلاشون که حدود ۲۰ نفر بودن پشدن رفتن لواسون.البته قبل از رفتن کلی التماس میکرد که منم باهاشون برم و هی میگفت مامانم ازت مواظبت میکنه ....به موقع می خوابوندت.....شیرتم سروقت بهت میده

انقدر باهال حرف میزد که نگو.

منم اونقدر بدبختم که فقط مثل این..... با مامانو یکی از دوستام پشدیم رفتیم یه پارکی.فقط کلی راه رفتیم و فک کنم یه دو کیلویی کم کردم بعدشم که خسته و کوفته اومدیم خونه و فقط تونستم ولو بشمو بعدشم یه زنگ به میلاد بزنم.

همش میگه منو میلی صدا کن منم نمیدونم واسه چی؟

خب من برم کلی کار دارم واسه فردا



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط ستاره ی درخشون
سلام

من و میلاد ۵ ماه با هم دوستیم و تو این ۵ ماه گاهی با هم دعوا کردیم گاهی با هم خندیدیم

خندمون همیشه ادامه داشته ولی دعواهامون نه .زودی با هم اشتی میکردیم.بعضی وقتا هم با هم یهو گریه میکردیم و تموم ناراحتیامون رو میریختیم بیرون.با هم بیرون میرفتیم ولی مدتش خیلی کم بود ولی به همون قانع بودیم.

بعد از ۳ ماه فهمیدیم خیلی همدیگرو دوست داریم و تصمیم گرفتیم تا اخرین روز زندگیمون واسه هم باشیم.به خاطر همین میلاد جون رفت به مامانش گفت که با من دوست و منم میخوام برم به مامان جونم بگم ولی در واقع روم نمیشه.

روز ها داره میگزره و هیچی از علاقمون به هم کم نشده تازه هر روز هردومون تشنه تر هم میشیم.

با هم راحتیم هر حرفیو به هم میزنیم.البته اولا من ناراحت میشدم.مثلا اون بعضی موقع ها به من میگفت خر کوچولوی خودمی ولی دیگه ناراحت نمیشم و از علاقم بهش چیزی کم نمیشه.

همیشه به من لطف داره و میگه تو دوست دخترم نیستی بلکه تو خانم نازنازیه منی

الان بهم زنگ زد دیگه برم بابای


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 توسط ستاره ی درخشون
سلام به همگی

خوبید؟خوشید؟

من ستارم.یه وب دیگه دارم که واسه ی کارهای خودمه ولی این یکی واسه ثبت خاطرات عشقولانمه

این اولین اپم تو این وبلاگ.امیدوارم نظراتتون سرمو بترکونه.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 توسط ستاره ی درخشون
Blog Skin